تبليغاتX
حاشیه صاف

حاشیه صاف

 

این وبلاگ رو تقدیم میکنم به شما

از همون اول هم همینطور بود. اینجا مینوشتم تا دلم کمتر براتون تنگ بشه .

 هنوز یک سال نشده! نه ماه پیش دنیا با هرچی توش بود نبود برام بی معنی شد هیچ چیز شادم نمی کرد . چه روزهای سختی بود.... دائم فکر میکردم این سال بدون شما رو چطور پشت سر میگذاریم؟! اما اتفاقهایی برامون افتاد که فکرشو نمی کردیم و روزهایی داره میاد که اصلا نمی دونیم چی قراره سرمون بیاد .

 همه خوب فهمیدیم خیلی بدتر از اینها هست و منتظرمونه. جهنم زندگی ما تو دنیای الان شما رو حتی با سلامتی کامل از پا در می اورد.

 

می خوام اثاث کشی کنم . دارم می رم یه جای دیگه اما این خونه کوچیک رو نگه می دارم و تا اونجایی که بتونم نمی ذارم خوبیهاتون از یادم بره. هرموقع وقت کنم ازخوبیهاتون می نویسم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 10:37 توسط یه نویسنده |


 

بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی اومدم

مگه برامون دل و دماغی هم گذاشتن که زود به زود بتونم بیام؟هر روز یه اتفاق بد و بدتر ، هر روز خبرهایی که آدم از شنیدنش وحشت می کنه .واقعا اینجا کجاست؟...  خوش به حال کسانی که مردن و این روزها و این خبرها رو نشنیدن. خبرهایی که حتی نمی شه بهش فکر کرد چه برسه به اینکه باورش کنی!

 

مگه تموم می شه یا تمومش می کنند . تازه شروع کردن به اذیت و آزار، به این راحتی ها که دست از سرمون برنمی دارن.

پیش کی می شه داد زدو کمک خواست یا شکایت برد؟

........................

این پست بیشتر برای مطرح کردن یه سوال از بعضی هاست که واقعا دوست دارم بدونم جوابشون چیه......

 

 شما چطوری خوابتون می بره ؟

.......................................................................................................................................

خیلی خوب ؟ نه؟

 چون الان یه عالمه اسیر و بیچاره و زندانی دارین که می تونید هر بلایی دلتون خواست سرشون بیارین

 چون کلی اعتراف هست که میشه ازشون گرفت تا بتونید خیلی سال دیگه رو سر همین بدبختا حکومت کنید شاید

 منم یه روزی جزوشون باشم کی می دونه همه این آدمای بیچاره تو خیابون ممکنه یه روز جای همونایی باشن که

الان تو زندانند.

 زندان ؟.....!!!! کاشکی فقط زندان بود! یه انسان(انسان) با حیوون اینطوری برخورد نمی کنه که شما با مردمتون می کنید. مردمی که فقط جرمشون اعتراض بوده نه بیشتر اعتراضی که حقشون بود. حقمون بود.

 چرا این دنیا و زندگی سختشو واسمون سخت تر و غیر قابل تحمل کردین.

 ظلم پایدار نمی مونه بالاخره تموم می شین. دوره شما هم به زودی تموم می شه .

 چقدر مادر و پدر داغ دار الان هستن که صبح تا شب نمی تونند بخوابن، یا خانواده هایی که نمی دونند عزیزانشون تو زندان حالشون خوبه ؟ بده ؟ زنده هستن ؟  یا اصلا دیگه وجود ندارن و اونا بی خبرن. یا

کسایی که بهشون خبر می دن فلان قبر تو بهشت زهرا مال عزیز توست، یا دلهایی که خون شده و قلبهایی که تا سر حد مرگ ترسیده، یا خیلی خیلی

خیلی موارد دیگه که حتی بر زبون آوردنش بی نهایت سخته.

 وشما آزار بدین و زندگی کنید. دروغ بگید و زندگی کنید. شاید جمعیت کمی مثل خودتون باور کنند.

 شاید به خیال خودتون انقدر قدرت دارین تا دروغ هایی بزرگتر از این بگین و فاجعه هایی وحشتناکتر از این درست کنید و آب از آب تکون نخوره

 بخوابید راحت . به زودی  خدا به خاطر تمام دل هایی که شکستید و ظلم هایی که کردید،  این آه های آتشین مردم را چوبی میکند و بر سرتون فرود می آورد.

 شاید تو این دنیا دستمون  رو از همه جا قطع کنید شاید کشورمون رو برامون مثل زندان کنید ولی نمی تونید جلوی رسیدن صدای ما رو به خدا بگیرید.

 

..............................................................................................................

 پ.ن

پیش کی می شه داد زدو کمک خواست یا شکایت برد؟ ...

 

خدایا .. تو خود گقتی که در قلب دل شکسته خانه داری

شکسته قلب ما اینک به عهد خود وفا کن

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 17:40 توسط یه نویسنده |


خیلی وقته می خوام بنویسم ولی این بلاگفا ....!؟ مثل بیشتر سایتهای دیگه!!....

 

 

 این اولین باریست که خوشحالم شما نیستین!

خداروشکر میکنم رفتین و این روزها رو نمی بینید

خیلی سخته زندگی زیر سایه دروغ و ریا و ظلم و ظلم و ظلم!

هیچ امید و روشنی تو آینده نمیبینم.

 راستی، اونجا چه خبره ؟

خوبه ؟

می دونم پر از آرامشه واستون.

خداروشکر که خوبین ؟ 

اگه از حال ما بپرسین  نمی تونم به جز سیاهی این روزها رو توصیف کنم.

خوب شد نیستین وگرنه باید دوباره زجر می کشیدین

اینجا همه با سکوت فریاد می زنند .

چی بگم از یاس و نا امیدی که همه جا به چشم می خوره.

اینجا همه چیز ریخته به هم .. مردم دیگه خستن! راحتی می خوان . اینجا دیگه همه از دروغ و ظلم به ستوه اومدن.

اینجا قیامته!

یعنی کی تموم میشه ؟

کی درست میشه؟

.....

هیچوقت؟..... نه ؟؟؟!! اگه  قرار باشه درست بشه، فکر نمی کنم عمر ما دیگه بهش کفاف بده!

 .........................................................................................

خدایا تو شاهد باش که ما ظلم و دروغ و ریا را ، سوء استفاده از نام بهترین بندگانت را و مظلوم کشی را انتخاب  نکردیم. و تا آنجا که توانستیم در برابرش ایستادیم ولی افسوس که نشد! قدرت دستهای خالی ما بیشتر از این نبود. ولی حالا از تو می خواهم که به زودی آنها را در جهنم عدالت خود بسوزانی.     

آمین 

       

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 0:21 توسط یه نویسنده |


 

                                                             به نام خدا

 متوجه شدم  اگه بی تفاوت باشم ، شاید دوباره یه چهار سال زجر آور دیگه رو باید تحمل کنم.

 مطمئنن اگه خدایی نکرده مثل  چهار سالی که گذشت ، دوباره بخواد تکرار بشه خیلی سخت تر از دفعه قبل خواهد بود .

وحالا با دیدن مناظره خیلی بیشتر متوجه کثیف بودن و رذل بودن بعضی ها شدم و واقعا تعجب کردم چطور ممکنه یه انسان با این همه دروغی که گفته و هنوز هم میگه انقدر با بی شرمی تو چشم مردم نگاه کنه و بگه من خدمتگذارم.

و

 چقدر خوب رفتار و منش آروم متفکرانه  بعضی ها رو دیدم . 

 

 فکر می کنم  از همه  مهمرتر اینه که احمدی نژاد دیگه رئیس جمهور نشه.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 18:1 توسط یه نویسنده |


چهار سال پیش این موقع، خیلی هیجان داشتم. فکر میکردم حالا می خواد چی بشه ...!

برای اولین بار رای دادن،خیلی برام جالب بود!

یادمه تا تونستم و وقت داشتم تحقیق کردم و بررسی، که چیکار کنم و کی رو انتخاب کنم . بیشتر سایتهای

انتخاباتی و تقریبا تمام برنامه های تلوزیونو در این مورد دیدم و خوب یادمه  روزی که رفتم برای انداختن رای تو صندوق، کاملا مطمئن بودم دارم درست انتخاب می کنم و پشیمون نمیشم.

البته آخرسر، نشد فرصت به کسی که انتخاب کردم داده شه! متاسفانه!

ولی الان و فقط در عرض 4 سال، دیگه حالم از همه اینها بد میشه و اگه تمام دنیا رو هم بهم بدن دیگه هرگز شناسنامه عزیزمو سیاه مهر انتخابات این دولت نمی کنم.

تو این چهار سال خیلی چیزها دستگیرم شد.

اینکه اگه می خوای سالم باشی و راحت، باید ساکت باشی و تو سری خور .

تو این چهار سال خوب معنی مظلومو فهمیدم و خیلی بد ظالمو دیدم.

و خیلی موارد دیگه که شنیدم و دیدم.

هر سالش یه جور اذیت شدم و شاید،.... شدیم!

شاید اگه اتفاق پارسال نمی افتاد و اون عزیز از پیشمون نمی رفت (نمی رفتوندنش) الان بیشتر ترغیب  می شدم برای شرکت کردن. ولی حالا به هیچ وجه.

 

 

 

بالاخره هرکی یه نظری داره!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 13:52 توسط یه نویسنده |


چقدر خوبه یه فرصتی پیش بیاد تا  برگردی به قبل و خیلی فکرای امروزتو  یادت بره !

 

دیشب من رفتم به گذشته و فکرم به اندازه چند ساعت راحت شد

چقدر خوش بودم وقتی می دیدم همه چی درست شده

چقدر دیدن محبتهاشون و خوبی هاشون بهم آرامش می داد

چقدر از سلامتی و شادیشون دلم آروم شده بود

از همه مهم تر فاصله بود که دیگه وجود نداشت

انگار واسه چند ساعتی خدا قسمتی از آرامش بهشتو نصیبم کرده بود

می تونستم خیلی بیشتر اونجا باشم ولی یواش یواش احساس می کردم منتظرم هستن

ازشون خداحافظی کردم تا بگردم ولی دلم پیششون بود

برگشتم ودوباره دستشونو گرفتم  و کنارشون نشستم قلبم پراز آرامش شد. با خودم گفتم خداروشکر که روزهای خوب رسیده .

 دوباره ازشون خداحافظی کردمو برگشم طرف ماشین. یادمه براشون نامه هم نوشتم!

 

وقتی از خواب بیدار شدم اصلا باورم نمی شد همش خواب بوده و برای چند لحظه ای یادم رفته بود که دیگه پیششون نیستم!

 

.................................

 

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست             آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق           پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا                   جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش                       همسایه همه سر کشد از بام و در اینجاست

ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید                     کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست

                                                                                                                     شهریار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 10:0 توسط یه نویسنده |


به نام خدای خوبم

..............................

خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی نشد

جاشون خیلی خالیه!

هر روزی که می گذره بیشتر دلم واسشون تنگ می شه..

برای لبخندهایی که همیشه رو لب داشتند ، برای خوبی هاشون ، برای صداشون ، برای محبتهاشون....، برای مهربونی هاشون.برای اون تسبیح تربتی که همیشه دستشون بود و بعد نماز روی چشمشون می گذاشتند!

 و برای دعاهای که همیشه واسمون می کردند....

هرچی از خوبیشون بگم کم گفتم.

وقتی رفتن، خیلی ها بهم می گقتن: خاک سرده .. عادت می کنی ... آروم میشی ... ،

ولی تنها فرقی که کردم این بود که چون برای دیگران به نظر عادی شده منم باید خودمو عادی نشون بدم . انگار نه انگار که اون وجود خوب دیگه پیشمون نیستن و دیگه نداریمشون و .....

هر عیدی که میاد و میره ، بیشتر جای خالیشون رو احساس می کنم!

واسم غیر قابل تحمله

خیلی دوستشون داشتم

خیلی دوسشون دارم و

تا آخر عمر دوسشون خواهم داشت

هر شب قبل از خواب باهاشون حرف می زنم

می دونم که صدامو می شنوند و برام دعا می کنند.

 

(خیلی دوستتون دارم و امیدوارم خیلی زود بیام پیشتون)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 17:22 توسط یه نویسنده |


در گوش من صحیفه تبریک عید گفت ..........

.سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت..........

نشگفته غنچه های بهار و امید و عشق..........

دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت ؟.........

 روح کهن نه تازه شود با حلول عید!..........

 راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت........

 تبریک نیست , تسلیت است اینکه دوست را .........

گویی: خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت

 

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 23:2 توسط یه نویسنده |


سلام:

بعد از مدتها گشتن دنبال یه فرصت مناسب واسه بنا کردن یه وبلاگ ، بالاخره  تونستم بناش کنم .

این وسط فقط از یه نفر باید تشکر کنم که با محبتها و دلسوزی های خواهرانش حسابی منو شرمنده کرد .

(خانه ای ساخته ام پر از عشق)، او بود که نگران من بود و به من کمک کرد تا اراده کنم . بهم اصرار کرد تا سرد نشم و بیشتر از همه درک کرد . 

 همین جا ازش تشکر می کنم و امید وارم یه روز مهربونی هاش رو جبران کنم. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 22:28 توسط یه نویسنده |


                                            بسم الله الرحمن الرحیم

 

میلاد با سعادت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امام جعفر صادق علیه السلام را تبریک عرض میکنم .

 خیلی خوشحالم که در این روز بزرگ و مبارک وبلاگم رو افتتاح کردم!

واقعا خدارو شکر...

امیدوارم خوب شروع کنم و خوب هم ادامه بدم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 6:35 توسط یه نویسنده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387



پیوندها

در انتظار زیبایی
خانه ای ساختم پر از عشق
با توام هنوز
سپیده
زمزمه ی باران
تا کی فاصله...
احمدی نژاد = امپراطور دروغ
یادگاران از شقایقهای شیراز(صالحه)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin